X
تبلیغات
بازتاب روح زندگی من
بازتاب روح زندگی من

سرگذشت من

در محرم امسال 

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد


گریه های پنهانم را کسی ندید


در میان خنده های تلخ من

گریه ی پنهانیم را حس نکرد



در حجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد



آنکه با آواز من مانوس بود

لحظه ی پایانیم را حس نکرد...



هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت



چند روزیست حالم دیدنیست

حالم من از این آن پرسیدنیست..



گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفائل میزنم



حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت...



ما زباران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آن چه می پنداشتیم ...

دلم گرفته است ...

دلم گرفته است
دلم گرفته استبه ایوان می روم و انگشتانم رابر پوست کشیده ی شب می کشمچراغ های رابطه تاریکندکسی مرا به افتابمعرفی نخواهد کردکسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد بردپرواز را به خاطر بسپارپرنده مردنی است

فروغ فرخزاد

مرگ عزيزان مهم ترين رويداد در زندگي است و باعث بحران عاطفي شديد مي شود.

دل هیچ کس نمی سوزد برای حال غمناکم

مگر سوزد همان شمعی که می سوزد سر خاکم ست!

  سلام به  خواهر گلم طوبی جان دلم تنگه برای گریه کردن

به آرامی به یادت خواهم بود

تا آخر عمر به یادت خواهم بود

طوری که هیچ کس نفهمد به یادت هستم

مثل آدمی که نفس در سینه حبس میکند

جای نفس در سینه حبست میکنم

سکوت میکنم وکلامی نمی گویم

تا کسی نفهمد در سینه جای نفس

یاد عزیزی را حبس کرده ام

وقتی از غربت ایام دلم می گیرد

مرغ امید من از شدت غم می میرد

دل به رویای خوش خاطره ها می بندم

باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد

اي ساربان آهسته رو کآرام جانم مي رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود
من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او
گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون
پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود
محمل بدار اي ساروان تندي مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود
او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان
ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي رود
برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم
چون مجمري پرآتشم کز سر دخانم مي رود
با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود
بازآي و بر چشمم نشين اي دلستان نازنين
کآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود
شب تا سحر مي نغنوم و اندرز کس مي نشنوم
وين ره نه قاصد مي روم کز کف عنانم مي رود
گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل
وين نيز نتوانم که دل با کاروانم مي رود
صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم مي رود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود
سعدي فغان از دست ما لايق نبود اي بي وفا
طاقت نمي آرم جفا کار از فغانم مي رود

وقتی رفتی غمی سیاه آسمان قلبم را فرا گرفت

وقتی رفتی دوچشمم باریدن گرفت

ای همدم تنهایی خلوت دل

وقتی رفتی روزم شبی تار شد

وقتی رفتی دیوارهای خانه هم رنگی دگر شد

رنگی زشت سیاه و کدر شد

ای همدل وهمدم

با که بنشینم بگویم اینهمه غم

خواهرم ای ماه نور

از چه رو رفتی قلبم آزردی

رفتنت را چطور باور کنم من

تورفته ای من مانده ام

این زنده بودنم را

چطور باور کنم من

وای از این غم جدایی
وای از این غم جدایی
وای از این غم جدایی
وای از این غم جدایی

غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

الهی جان من دیگر
من گم کرده سامان رانمی خواهدالهی چشم من دیگرپگاه صبح تابان رانمی خواهدالهی قلب من باناله افقانشرنگ هچر می نوشدولی ازیار مهرویمدگر آن وصل درمان را نمیخواهدمراگفتنداز آتش توپروا کن        ولی این این شمع سوزانمبجز آن نار تابانرانمی خواهدمراگفتندچون سروصنوبر راست قامت باشولی من بیدمجنونمکه جز مهر رخش دیگرنمی خواهمفروق صبح امیدمدرخشیدو مرامبهوت نورش کردولی این چشم گریانمبجز ان سیل باران رانمی خواهدشراب ارغوانی رازمینای لبش دادندولی این سینه تنگمبجز آن گل عذا ن رانمیی خواهدتن درمانده امبر وادی وصل وفابر دندولی این جان تبدارمبجزآن داغ هجران رانمی خواهدبسوی کعبه ام بردندکه این وادی ایمان استولی راه تمنایمبزیر طوبی فردوستخت زر بناکردندولی این قلب عاشقجز خار مغیلان رانمی خواهدمرابر مرکب دلسوی رضوانش فرابردندولی پای دل خستهجز آنراه بی یابانرا نمی خاهددل عاشقرا بجز عشق مولایش نمی تابدبجز هویاعلی جانرانمی خواهد_ _

م.منوچهری

تقدیم به تمام مادرهای دنیا

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد.تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه!)وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد).تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی!!)وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، ''همه چيز ديگه تغيير کرده!''وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.تو هم با گفتن''من الان خيلی گرفتارم'' ازش تشکرکردی!!وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد!اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی...و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!تقدیم به همه مادرهاي عزيز

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 8:12 توسط fatemeh| |



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 10:52 توسط fatemeh| |

محبت مادر هیچوقت پژمرده نمیشه

در یک روز آرام ، روشن ، شیرین و آفتابی یک فرشته مخفیانه از بهشت پایین آمد و به این دنیای قدیمی پا گذاشت.

در دشت ، جنگل ، شهر و دهکده گشتی زد. هنگامی که خورشید در حال پایین آمدن بود او بالهایش را باز کرد و گفت:

حالا که دیدار من از زمین پایان یافته ، باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم.

iran eshgh

فرشته به باغ زیبایی از گلها نگاه کرد و گفت:
چه گلهای دوست داشتنی و خوشبویی روی زمین وجود دارد!
بی نظیرترین گلهای رز را چید و یک دسته گل درست کرد و با خود گفت:
من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گلها در زمین ندیدم، این گلها را همراه خود به بهشت خواهم برد.

اما اندکی که بیشتر نگاه کرد کودکی را با چشم های روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به چهره مادرش دید.

فرشته با خود گفت:
آه! خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست من آن را هم با خود خواهم برد.


سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد و آنجا محبت مادری وجود داشت

که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره و به سوی کودک سراریز می شد.

فرشته با خود گفت:
آه! محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال بر روی زمین دیده ام من آن را هم با خود به بهشت خواهم برد.

به همراه سه چیز ارزشمند و گرانبها؛ فرشته بالی زد و به سمت دروازهای مروارید مانند بهشت پرواز کرد.

خارج از بهشت رو به روی دروازه ها فرود آمد و با خود گفت:
قبل از اینکه وارد بهشت شوم یادگاری ها را ببینم.
به گلها نگاه کرد. آنها پلاسیده شده بودند!

به لبخند کودک نگاه کرد ، آن هم محو شده بود!

فقط یکی مانده بود ... به محبت مادر نگاه کرد.

محبت مادر هنوز آنجا بود با همه زیبایی همیشگی اش.

فرشته گلها و لبخند محو شده کودک را به گوشه ای انداخت و به سمت دروازه های بهشت پرواز کرد.

تمام بهشتیان را جمع کرد و و گفت:
من چیزی در زمین یافتم که زیبایی بی نظیرش را در تمام راه ، تا رسیدن به بهشت حفظ کرد

و آن محبت یک مادر است.


من عاشق پدر و مادرم هستم


آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...

 

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

 

شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...


خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !


به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!

 

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛

 

سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(

 

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…

ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها

 

 


(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .

 


دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...

 

 

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!! 
... ... ...
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتي هرچي پدره


مادر
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد...???

 

سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه
اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش!

 

مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....

 

پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!

 

مردان پيامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانسته‌اند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!

 

آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي نميشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر..............

 

تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو  هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...

 

بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!

 

وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري

 

اگر 4 تکه نان  خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 18:12 توسط fatemeh| |

 

مادر برام قصه بگو دل تنگ تنگه

قصه بابا رو بگو دل تنگه تنگه

مادر مادر مادر مادر

مادر برام حرف بزن از ایمونش بگو

مادر برام حرف بزن از پیمونش بگو

مادر تو دونی و خدا از خوبی هاش بگو

از مهربونی و مهر و وفاش بگو

از جونفشونی و از رزم بابام بگو

مادر مادر مادر مادر

دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره

نوری بهشتی دیدم بر چهره داره

وقتی به نزدیک بابا رسیدم

دیدم ملائک به دورش بیشماره

نگاش کردم دلم لرزید

صداش کردم به روم خندید

بغل واکرد منو بوسید

لباش خندون چشاش گریون منو بویید منو بوسید

بابا منو بوسید بابا منو بویید

بابا دیدن اشکم خون در رگش جوشید

بابا نوازش کرد بابا سفارش کرد

در جنگ با دشمن ننگه که سازش کرد

مادر مادر مادر مادر

بابا برام یه لاله چید منو تو آغوشش کشید

درد دلامو که شنید حرف حسین و پیش کشید

خونم مگه رنگین تره خون حسینه

جونم مگه شیرین تره جون حسینه

یه جون اگه دادم به راه دین و ایمون

صد جون هزارونش به قربون حسینه

بگو به مادر هرگز نخور غم

حسین و بابا هستند باهم

مادر نخور غم نگیر ماتم

حسین و بابا هستند باهم

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:0 توسط fatemeh| |


  • نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 16:12 توسط fatemeh| |


    آخرين مطالب
    » امتحان پیش دانشگاهی حامد
    » خاله ای که نتونست خاله باشه
    » my lee jun ki
    » زندگی من
    » اذ(مترجم فاطمه عزیزی)
    » باز هم صبحی دیگر اغاز شد.
    » لی جون کی من
    » خواهرم روزت مبارک
    » تبریک روز مادر (یوسف)
    » تبریک روز مادر (یاسر)

    Design By : RoozGozar.com

    کــد کــَج شــُدَنِ تَصــآویر

    كد جلوگيري از راست كليك موس